آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 19 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

مسابقه نی نی شکمو

این هم از عکس دخملی مامان برای شرکت در مسابق نی نی شکمو لطفا کد ٢١٠ را به شماره ٢٠٠٠٨٠٨٠٢٠٠ اس ام اس نمایید .  با تشکر                       ...
8 تير 1392

دختر صبورم

هنوز بعد از مسافرت علایم سرماخوردگی آیلایی هنوز وجود داشت بالاخره ١٠ روز پیش به مطب عمو دکتر رفتیم و عمو دکتر هم به رادیولوژی معرفی کرد تا از سینوسهای خانمی عکس انداخته بشه وقتی نتیجه رو آوردیم عمو دکتر گفت که خانمی التهاب سینوس داره و ١٢ تا آمپول با کلی شربت برای خانمی نوشت . بابا که فوق العاده غصه دار بود و دلش نمی اومد آمپولها رو بزنیم حتی به من می گفت اصلا چیزی به آیلا نگیم اما به نظر من آیلایی باید تا حدودی با مسئله آسنا می شد تا به یک باره شوکه نشه . بالاخره اولین شب بعد از از این که بابایی از ورزش برگشت ساعت ١١ شب برای تزریق آمپول رفتیم خانمی که در خواب عمیق بود در کلینیک هم خیلی به زحمت یک لحظه چشمهاش رو باز کرد و دوباره لالا کرد و ...
6 تير 1392

آیلا و هستی

روز جمعه 24/3/92 مهمون باغ زیبای عمو دکتر و خاله سیمین جون بودیم و چون یک روز قبل از تولد بابایی بود من هم فقط تونستم یک کیک کوچولو سریع بپزم ( به علت کمر درد) و به باغ بردیم . تو باغ آیلا و هستی با هم بازی می کردند هرچند گاهی شکر آب هم می شد ولی در کل خوب بود بالاخره پیشنهاد دادم آخر وقت به باغ بریم و چند تا عکس از این دو تا کوچولوی شیطون بندازم . البته باید بگم اولش آیلا زیر بار نمی رفت اما تا دید هستی چند تا عکس انداخت راضی شد. ای بابا زبونت رو چرا بیرونه ؟ هستی چه شاد می خنده اون وقت این دخملی من دهنش رو ببین چیکار می کنه آیلا جون چرا با عصبانیت دستت رو که هستی جون گرفته می کشی؟ بالاخره دست هم دیگر...
30 خرداد 1392

سفرنامه خرداد92(7)

جنگلهای زیبای عباس آباد   اوه چه هیجانی آه بعد از اون همه هیجان و بازی آب خوردن اون هم  با بطری می چسبه . موقع برگشت نزدیکی سراب که برای ناهار توقف کردیم . آیلا بعد از 3 ساعت خواب راحت ( البته به کمک کولر) به زور برای ناهار بیدارش کردیم آیلایی عرق کرده بود و بیرون هم هوا بادی مجبور شدیم باز کت بپوشونیم فقط دو قاشق غذا خورد و بقیه شیطنت بود گفته بودم که این نازدونه من دست به عکاسیش بد نیست حالا هم چون دوربینی گیر نیاورده با قوطی مایع ضد عفونی داره عکاسی میکنه خوب خانمی حالا بگو عکسها خوبه یا نه ؟ حالا برم اون طرف تا سوژه های بهتری شکا...
30 خرداد 1392

سفرنامه خرداد 92(6)

آیلا در پارکی نزدیک تنکابن در حال بازی فکر کنم اینجا خیلی خیلی بیشتر از دریا لذت برد با چه لذتی از سرسره پایین می آید   باز روزی دیگر کنار ساحل بابایی در مورد دریا صحبت می کنه بلکه نازدونه راضی بشه پاهاشو به آب بزنه. چون تا کنار دریا می رسیدیم بابایی می گفت مثل اینکه ترمزش کشیده می شد و اصلا حرکت نمی کرد مثل اینکه کمی قانع شدی خنده بر لبات اومده وای نه باز روز از نو روزی از نو، دخترک من با دریا نتونست آشتی کنه حتی پاهاش به شنها که خورد ناراحت شد و می گفت کثیف شد ...
27 خرداد 1392

سفرنامه خرداد92(5)

کاخ رامسر : خانمی فوق العاده بد اخلاق بود و اصلا اجازه عکس انداختن نمی داد تنها عکسیه موفق شدم بندازم   تله کابین رامسر که خوشبختانه خانمی هیچ ترسی نداشت و با اشتیاق به اطراف نگاه می کرد ولی بابایی شاد و خندان در تله کابین ببین تو رو خدا چه اداهایی درمیاره چه منظره زیبایی بالای کوه در حال نیک نک خوردن آن هم با لذت تمام نوش جون این دخملی دست و دلباز من از پفیلاهاش به من هم تعارف می کنه، مرسی   ...
27 خرداد 1392

سفرنامه خرداد92(4)

ساحل زیبای تنکابن آیلا خانمی گریزان از دریا و شن روی نیمکت گذاشتیم مبادا پاهای کوچولوش به شنها بخوره . تازه روشم برگردونده که عکس نگیرم به دقت به خانمهایی که پاهاشونو تو دریا گذاشتن نگاه می کنه تو رو خدا حالت صورتشو ببین دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و داره اعتراض می کنه که پاهاشون داره خیس می شه آیلا با دل نگرانی به خانمه نگاه می کنه عصر باد می وزید و آیلایی سردش شده و بابایی هم در حال پوشوندن کت ای جان ببین چطور چمپاتمه زده و رو به دریا . بابا دختر فقط کمی پاهاتو به آب دریا بزن من اعتراض دارم کم کم باد شدید تر شد و خانمی کلاهشم سرش کشید ...
27 خرداد 1392